بابا زاهد، پیری خفته در کوههای بختیاری

اما در بین مسافرین که پیشنهاد دهنده اصلی این سفر بود ما را ترغیب نمود که با مینی بوسی از اهالی کوشک سفر خود را آغاز کنیم.

عکس از فرشید باقی پور
آقای یادگاری تصمیم گرفت که به نیت امامزاده بابا زاهد چلو جمع ما را دعوت نماید تا بتوانیم از این سفر بهره مند شویم. در بین جمع 17 نفره ما تنها 2 نفر به این مکان رفته بودند. همه ما می دانستیم که مسافت 3 ساعته یی را باید طی کنیم. با اینکه مسافت کوتاهی بود ولی عبور از جاده ای کاملا سنگلاخی و کوهستانی که هر ماشینی هم نمی تواند از آن عبور کند مسافت شاید نیم ساعته ما را در جاده یی آسفالته به چندین ساعت افزایش داد. در تاریکی مطلق و عبور از دره ها و گذر از تخته سنگهای بزرگ و مشاهده چراغی روشن در دوردست که چشمان براق حیوان درنده دیگری را در ذهنمان تداعی می کرد باعث شد که با خستگی زیاد در ساعت 4 صبح به بابا زاهد چلو برسیم. تاریکی مطلق بود. تنها چیزی که در ابتدا نظرمان را جلب کرد تابلو اداره اوقاف مسجدسلیمان و هیت امنا بابا زاهد بود که سفر خوشی را برای مسافرین طلب می کرد. پس از پیاده شدن از مینی بوس پیرمردی که فانوس در دست داشت از ما خواست یا در ماشین و یا در کنار آن بخوابیم چرا که در نزدیکی امامزاده هیچ جای اسکانی نیست و به خاطر تاریک بودن نمی توان جای مناسبی را پیدا نمود. پس از گفت و گوی من با یکی از اعضای هیات امنا که مرد بسیار زحمت کشیده و جا افتاده یی بود و به آنها شیخ می گفتند وی از فرزندانش که خواب بودند درخواست که که برای مهمانان اهوازی ما موتور برق را روشن نمایند تا جای مناسبی برای خواب پیدا نماییم. یکی از مسافرین که از قبل آمده بود با شنیدن این حرف از شیخ درخواست کرد که به دلیل خواب بودن زوار موتور برق را روشن نکند که شیخ با بیان اینکه اینها خانواده هستند و در بین آنان خبرنگار است و مسیر اهواز تا به اینجا را طی کرده اند و باید تکریم شوند به سمت موتور برق رفت. ما واقعا دوست نداشتیم که زواری را ناراحت کنیم ولی ناچار بودیم. صدای هندل زدن چند باره موتور برق باعث شد که برق کل محوطه یکی پس از دیگری روشن شود. چه عظمتی داشت اینجا. چقدر شلوغ بود. هرجا که چشم کار می کرد مردمی را می دیدیم که خواب بودند. اصلا باورم نمی شد. سعی کردیم بدون سر و صدا نقطه یی را پیدا کرده و به استراحت بپردازیم.هوا سرد بود. چند نفری به درون چادری 8 نفره رفتند و دیگرانی هم بیرون ماندند.
خیلی زود همه دوستان به دلیل خستگی به خواب رفتند. تنها من بیداربودم من. محو آسمانی شدم که ثانیه به ثانیه روشن می شد. هر چقدر که آسمان روشن می شد زیبایی آنجا چندان می شد. روشن کردن آتش بروی منقلی مشرف به دره یی عمیق حس بسیار زیبایی را در ذهنم تقویت می کرد. نگاهی به استقرار امامزده در دامنه کوه این تصویر زیبا را تبدیل به فریم هایی از عکاسی کرد که تا ابد خواهد ماند.با اینکه خسته بودم و مسئولیت سفر نیز بر دوشم بود اما دلم نمی آمد که بخوابم. دوربین به دست در جایی که درازکش شده بودم غلت می خوردم و عکس می گرفتم .
