نقدی بر کتاب تفنگ نه دال
علی رضا منجزي زاده / شايد اگر در اين يكي دوماه گذشته اينهمه قلم به دستان تريبوندار ما در تمجيد اين كتاب ننوشته بودند و با توصيفهاي شاعرانه خود از آن، فضاي روح و ذهن بختياري را بمباران نمي كردند و شايد اگر كلمه ري گشون كه مراسمي زنانه و مختص روز بعد از ازدواج عروس و مفهوم چهره گشودن عروس نزد خانواده داماد دارد به آيين پرده برداري از تفنگي كه بهبزرگاني چون مرحوم اسدخان بهداروند و مرحوم آعليداد خدر سرخ منسوب است، اطلاق نمي شد، باز هم تاسف و ناراحتي من و امثال من اينهمه افزون نبود.
اطلاق حالات زنانه به تفنگي كه صرف حضور آن در حافظه قومي ما همواره چشمه زاينده اي از غرور و اعتماد بنفس بوده جاي تاسف و تاثر فراوان دارد .
دريغ كه با اينهمه عطش فرهنگي و علاقه مندي در نسل جوان ، سطح دانش برخي قلم بدستان ما از تاريخ و فرهنگ بختياري آنچنان نازل است كه جويندگان آب حياتبخش فرهنگ بختياري را به بيراهه سراب گسيل مي كنيم و تاسف بار تر آنكه عده ي ديگري هم، در تمجيد اين بدنمايي ها و بيراهه نمايي ها داد سخن مي دهند.
باز هم تاسف بار تر اينكه چنين افرادي پرچم فرهنگ و ادب بختياري را به دوش گرفته و خود را محقق و پژوهنده جا مي زنند.
از حق دور نشويم كتاب نه دال با عنوان (شرح مبارزات عليداد خدر سرخ پهلوان بختياري) بلحاظ توصيفات ادبي و شاعرانگي و تخيل چيزي كم ندارد، نقطه قوت اين كتاب قلمي است كه به تعبير قدما اسب فصاحت را در ميدان بلاغت به گردش در آورده ، هرچند از جایی به بعد، راوی میان اول شخص و سوم شخص سرگردان می شود و این از ضعفهای بزرگ کتاب است.
احتمالا همين تلاش وافر نويسنده در بكارگيري آرايه هاي ادبي و صحنه سازي ها بوده كه، ناخواسته ايشان را به ورطه تحقير و ذبح شخصيتهاي تاريخي بختياري كشانده است و باز هم بنظر مي رسد همين جلوه گري هاي ادبي و زباني بوده است كه در نگاه اول اين كتاب را در نظر برخي از نويسندگاني كه به تمجيد از آن پرداخته اند متمايز به ارزشهاي ادبي مي كند.
اما چون حكايت از تاريخ مي شود و نام آوردن از كساني كه روزگاري وجودي واقعي و عيني داشتند و امروز نيز نسلي از آنها بيادگار و بجا مانده، نويسنده وظيفه دارد در بكارگرفتن تخيل و شاعرانگي خود احتياط كرده تا مبادا صدمه اي به حرمت و شخصيت افراد زده شود.
لذا مي بايست دستكم تحليلي واقع بينانه از شرايط و اوضاع زمانه اين افراد و سنديت منابع و ماخذ خود داشته باشيم تا به كجراهه نيافتيم.
اگر نخواهيم بدبينانه قضاوت كنيم و حكايت يكسويه نويسنده كتاب نه دال را از كشمكشهاي قرن19 بختياري به پاي علايق شخصي و طايفگي نويسنده ي آن نگذاشته ، بلكه به پاي سطح نازل تحقيق و منابع تحقيقي نامبرده و عدم اشراف ايشان بر تاريخ بختياري بگذاريم، در مي يابيم كه ناچيزي تعمق و برداشت شتابزده وتحليل شخصي نويسنده دست به دست هم داده اند تا هم عليداد و هم تفنگ حجي (به تعبير نويسنده تفنگ نه دال) و هم فرهنگ و تاريخ بختياري در اين كتاب تحقير و قرباني شوند.
فراموش نكنيم دكتر اردشير صالحپور يك هنرمند بزرگ است، اما تخصص او تنها در امر نمايش است و البته هر نمايش نامه نويس و هنرمندي الزاما محقق و نويسنده ي خوبي نيست.
وقتي سروكار ما با تاريخ و ميراث معنوي قومي است كه بشدت بر داشته هاي فرهنگي خود مي بالد و همزمان احساس اجحاف در نقل تاريخ خود مي نمايند مي بايست چه به عنوان تاريخنگار و چه در همان عنوان نمايشنامه نويس و هنرمند ايراني نيز در عرضه كردن و دستچين نمودن آنچه قصد به نمايش نهادن آن را داريم ، تامل و تعمق كنيم.
اين حقيقت را نيز در گوشه تحليل خود داشته باشيم كه جامعه بختياري امروز و مخاطب ما آن بختياري ديروز نيست كه هركه هرچه در تخيلش مي گنجد بي سند و مدرك و بي مبالاتانه بدان منسوب شود و كسي از آن ميان صدايش در نيايد، قدر مسلم انتظار آن است كه جايگاه نويسنده اي كه قلم را به وادي تاريخ مي كشاند با خواننده ي مجالس سوگواري و تشييع جنازه كه به دلخواه صاحب عزا براي هر درگذشته اي ، گذشته اي با شكوه مي سازند متفاوت باشد خوب است جملات و حكايات با شناخت و واقع نگري ذكر شوند، چراكه مداحي خوانندگان مجالس عزا بانگي است گذرا و در شتاب و محدود به همان جمع سوگوار و لاغير ، اما نوشته ي نويسندگان سندي است مكتوب كه زشت و زيباي آن در كارنامه ي افراد و جامعه اي كه بدان صفتي منتسب مي شود ماندگار مي گردد.
خصوصا اگر نويسنده در جايگاه هنرمندي خود، صاحب نام و آوازه اي باشد و مردم هميشه در انتظار و چشم به راه شنيدن كلامي و نوشته اي هستند كه تريبونداراني امثال او بگويند.
رسالت نويسنده چيست جز آنكه در آيينه اعمال ديروز ، راهنماي چراغ امروز و فردا باشد؟ و انتظار مردم از زعماي قوم چيست؟ جز آنكه حقيقت را بدان ها باز گردانند.
جناب صالحپور دركسوت يك مخاطب با همه احترامي كه براي شما به عنوان يك هنرمند و متخصص در امر نمايش قايلم ، خود را موظف مي دانم پيش از هرچيز براي جايگاه محقق بودن و هنرمند بودن شما تفكيك قايل شوم. پس از اين خط كشي با احترام به جايگاه هنرمندي و انتقاد به جايگاه محققي شما و با استناد به اشكالات آثار تحقيقي قبلي تان مانند آنچه در شرح زندگي عبدممدللري در پشت كاست هيجار اثر مرحوم علائدين مرقوم نموده ايد و آنچه در دومين همايش شعر بنه وار در روستاي رهدار در مورد تاريخ زندگي نامدار منجزي و انتساب آن به عهد صفوي در پشت تريبون ذكر كرديد (كه با تذكر و اعتراض معمرين منجزي حاضر درجلسه مواجه شد ) و همچنين اشكالات بسيار كتاب زبانزدهاي مشترك قوم لر و مقابل آوري آنها در گويش هاي مختلف لري از شما ديده شده است، و همچنين اشكالات ريز و درشت كتاب نه دال كه از عنوان آن گرفته تا پايان قابل مشاهده است از شما مي خواهم با تحقيق و تامل بيشتري نسبت به آنچه در محافل وسخنراني ها مي گوييد و آنچه در كتابهاي خود راجع به فرهنگ بختياري مي نويسيد تامل نموده و دانش و شعور خواننده بختياري را (هرچند اگر صدايش بجايي نمي رسد) دستكم نگيريد.
زيبنده نيست عده اي در حق حضرتعالي - كه در امر نمايش و نمايش نامه نويسي از دانش خوبي بهرمند هستيد- بگويند مشخصه كارهاي دكتر صالح پور ، سطحي گري و نگاه نمايشگاهي و توصيفي و غير تحقيقي به بختياري است. برادر عزيز جناب دكتر صالحپور به تعبير يكي از منتقدين ،تاريخ و فرهنگ بختياري گل كوزه گر نيست كه محقرانه لگد بخورد تا عناصر آن در تنگناي قافيه و رديف جاي داده شوند، تاريخ و فرهنگ بختياري سرگذشت انسانهايي است كه با آداب و آيينهاي خاص خود و در جغرافيايي مشخص بر روي زمين خداوند زيسته اند و در روزگار خودشان مورد احترام و محل تاثير گذاري بوده اند.
با اين مقدمه و با دعوت همه خوانندگان به قرائت فاتحه اي بر روان در گذشتگاني كه نام آنها ناگزير در نقد اين كتاب آورده مي شود و امروز بازماندگان آنها بدور از نياز به نبش قبر شدن وقايع تاريخي گذشته با كمال آرامش و برادري بايكديگر زندگي مي كنند. يادداشتي كوتاه بر كتاب نه دال را آغاز مي كنم. پيشتر بگويم اگر بنا باشد با دركنارهم نهادن حقايق تاريخي كتاب نه دال نقد شود ، به چيزي در حدود 250تا 300صفحه نيازمند است اما من به حد مختصر آنچنان كه در حوصله بگنجد مي نويسم.
1. نخستين و بزرگترين اشكال نويسنده تقليل جايگاه تفنگ حجي در حد يك ابزار جنايت و برادركشي است، تعبير نويسنده از اين ميراث معنوي بختياري آن است كه اين تفنگ ابزاري براي كشتن انسانها است، وي در صدر كتاب خود جمله «زبان تفنگ هميشه آتش نيست» را ذكر مي كند متن دنباله كتاب به گونه اي است كه گويي وي همه اوراق بعدي را بمنظور اثبات اين نظريه مي نويسد، صالحپور شايد به همين منظور آن قسمت از سرگذشت تفنگ حجي را كه در خدمت جنگهاي ملي و در مقابله با دشمنان خارجي بوده است و كلا آن بخش از تاريخ اين تفنگ را كه در نزد ايل بهداروند بوده است را حذف و با شتاب از آن مي گذرد: صفحه 48«من هرگز اسدخان و سرنوشت در دناكش را فراموش نمي كنم اگرچه دوران كوتاهي نزد وي بودم» اين اقدام نويسنده بيكباره رابطه ي اين تفنگ را با گذشته آن قطع و دست او را براي ترسيم فضاي دلخواهش از وقايع و حوادث قرن 19بختياري باز مي گذارد، سئوال اين است كه اگر كاركرد تفنگ حجي آنگونه كه ايشان ترسيم نموده اند جنايت و برادركشي بوده است چگونه در اين كتاب اذعان مي كند كه آنرا در آغوش گرفته و نجواكنان در خطاب به تفنگ گفته است: (بختياري به تو افتخار مي كند)؟ آيا تفنگي كه جنايت مي كند شايسته ي افتخار است؟ اگر عليداد خدر سرخ دست به جنايت و برادركشي زده است چگونه نويسنده در عنوان كتاب مي نويسد شرح مبارزات پهلوان بختياري؟ در برادر كشي و جنايت چه فضيلت اخلاقي وجود دارد كه اقدامات مرحوم عليداد را مبارزه و لقب پهلوان بختياري را به ايشان داده اند؟سوال ديگر آنكه آيا تشخص يك تفنگ به حماسه هاي آن است يا به خاموشي آن؟ چگونه مي توان توصيف و تعريف متضاد نويسنده را از دعوت به صلح و تقبيح جنگ هاي عليداد و همزمان تفاخر به كاركرد اين تفنگ را براي يك خرد باورمند در كنار هم قرار داد.
2. در اين كتاب در مورد نامجاها، ترجمه اشعار، و زمان بروز وقايع پس و پيش شدن و در هم ريختگي بسياري وجود دارد اين اتفاقات هم در منابع اصلي اشتباه نقل شده و هم بدون مطالعه و تحقيق عينا توسط نويسنده كتاب نه دال ذكر شده اند اين نقل هاي اشتباه كه نشان دهنده ي عدم صحت منابع مورد استفاده و همزمان نشان دهنده عدم اطلاع نويسنده كتاب نه دال از تاريخ و فرهنگ بختياري و تحقيق نكردن نامبرده از صحت آنهاست ارزش محتواي آنرا بشدت پايين مي آورد، صالحپور با امضا اشتباهات منابع قبلي و عدم اهتمام به تحقيقي هرچند گذرا مبادرت به انتقال مفاهيم ناصحيح به حوزه فرهنگ قومي مي نمايد.
مثلا صفحه 54 محل جنگ مُنار را در شيمبار عنوان مي كند، و در ادامه مي نويسد شكست خوردگان اين جنگ به امامزاده سلطان ابراهيم پناه مي برند، حال آنكه فاصله هريك از سه نقطه شيمبار – منار- و امامزاده سلطان ابراهيم بيش از چندين منزل است، امامزاده سلطان ابراهيم در ساحل شرقي كارون و دشت شيمبار و كوه منار با فاصله زيادي از يكديگر در ساحل غربي قرار دارند لذا غير ممكن است كه شكست خوردگان با فاصله اي چند روزه خود را به سلطان ابراهيم برسانند. نكته ديگر پس و پيش شدن وقايع است برخلاف متن كتاب نُه دال، جنگ منار بلحظ زماني پس از جنگ ديرو و در واقع به تلافي آن انجام شد، در همان صفحه نوشته شده مهدي قلي خان در شيمبار و لبد شبيخون سختي به جعفرقلي خان بهداروند وارد كرد حال آنكه لبد در جنوب بازفت و شيمبار در منطقه مياني بختياري است براي رفتن از شيمبار به لبد ناگزير از عبور از كوه تاراز و پس از آن عبور از چند منزل تا بازفت و پس از آن لبد است. در بخش خروج عليداد از طايفه بهداروند و رفتن آن به سمت قلعه خواجه وكشته شدن «نه دال» در منطقه پُل پرزين، مكان منطقه پل پرزين را در فاصله ميان دژاسدخان و قلعه خواجه معرفي شده است، حال آنكه قلعه خواجه و دژاسدخان هر دو در انديكا واقع شده اندو پل پرزين در شمال جلكون وگتوند قرار دارد، اصل داستان به اين گونه است كه محل استقرار جعفرقلي خان بهداروند برخلاف تصور دكتر صالحپور(ومنابعي كه از ايشان نقل كرده است) در جلكون بوده و عليداد در بين اين دو نقطه مبادرت به كشتن نه دال كرده است. در ترجمه اشعار فولكلور نيز اشتباهاتي وجود دارد كه تاكيد ديگري بر عدم شناخت نويسنده از زبان و جغرافيا و تاريخ و فرهنگ بختياري است، مثلا در ترجمه شعر فولكلور «اندكا مدم بهار چشمه بنه جاز» آورده شده است: چشمه اي كه از بن آن گياه جاز مي رويد، در حاليكه شاعر محلي با ذكر كلمات اندكا و چشمه بنه جاز در حال دادن نشاني دقيق يك موقعيت مكاني است، نه توصيف چشمه ها، چشمه بن جاز در حدفاصل لالي و اندكا پس از رودخانه تلوك و در نزديكي روستاي ديرو قرار دارد و هنوز هم به همين نام مشهور است، در محل اين چشمه يكي از سوارن بختياري در شبيخون اندكا هنگام خوردن آب كشته مي شود.(در فرهنگ بومي كشتن حيوانات نيز در هنگام خوردن آب كراهت دارد) شاعر با دادن اين نشاني ها قصد انتقال مفهوم موقعيت زماني و مكاني يك واقعه را دارد. در صفحه 63 كتاب در بخش ازدواج ستاره و هنگام رفتن آن به خانه جعفرقلي خان بهداروند از زبان تفنگ نوشته شده: نه از كلبعلي خان كاري ساخته بود ونه از آعليداد و نه از من (تفنگ حجي) در ادامه همين متن نوشته شده است عليداد سرشب تفنگ حجي را با 12گلوله سربي پركرده بود. در اينجانيز چند اشكال وجود دارد نخست آنكه بلحاظ زماني در هنگام ازدواج ستاره هنوز تفنگ حجي در نزد جعفرقلي خان بهداروند بود و ايشان پس از اين وصلت وباجناق شدن باعليداد تفنگ را به او مي بخشد، در بخش دوم نيز كه مسلح شدن تفنگ بوسيله۱۲ گلوله سربي را در همان شب توسط عليداد ذكر مي كند نيز جاي اين نكته باقي است كه با توجه به آنكه در صفحات قبل نويسنده وزن هرگلوله اين تفنگ را600/1كيلوگرم ذكر كرده است با اين حساب وزن مجموع 12گلوله به چيزي بالغ بر بيست كيلوگرم مي رسد، ميزان باروت مورد نياز جهت چاشني پرتاب چنين گلوله اي دستكم مي بايست دوبرابر معادل وزن گلوله ها يعني 40كيلوگرم باشد، حال با اين توضيح و با عنايت به اينكه در بخش ديگري از كتاب در خصوص جزييات تفنگ حجي قطر آنرا12ميلي متر و طول لوله آنرا 98سانتي متر ذكر كرده است، فلذا بعيد بنظر مي رسد كه براي جادادن حجم 40كيلوگرم چاشني باروت مورد نياز و همزمان 20كيلو گرم سرب (وزن گلوله ها) به فضايي كمتر از لوله يك تانك نيازمند باشد، اين درحاليست كه تفنگي كه در مراسم رونمايي از كتاب نه دال به عنوان تفنگ حجي نمايش داده شد، فاقد مشخصه هايي است كه قادرباشد حتا يك گلوله 600/1كيلوگرمي (وزن گلوله تفنگ حجي)+ 32۰0گرم باروت چاشني مورد نياز را در خود جاداده و يا پرتاب نمايد، لذا در اينجا يا مي بايست بر نوشته هاي كتاب خط بطلان كشيد يا به واقعي بودن تفنگي كه به نمايش در آمده و در اين روزها اينهمه تبليغات راجع به پيدا شدن آن شده است، شك كرد. زيرا فاقد مشخصه هاي مورد اذعان در كتاب نه دال است.
3. اشكال ديگر ورود ناخواسته و جانبداري نويسنده در مباحث پوچ و فراموش شده ي طايفه گري و برادركشي هاي دوركي وبهداروند است، ايشان در استفاده از منابع كتاب خود يادداشتهاي سردار ظفر و كتاب تاريخ بختياري نوشته سرهنگ ابولفتح اوژن ذكر كرده اند، با اين انتخاب ايشان در گام نخست به دليل انتخاب بدي كه در ذكر منبع دارند مورد ترديد قرار مي گيرند، سردار ظفر به دليل كشته شدن پدر بزرگ خود در اين جنگها در جملات كتاب نفرت خود نسبت به بهداروندها را پنهان نمي كند ، خود وي نيز شخصا درجنگي در حوالي فارسان چند تن از افراد اين طايفه را به قتل رسانده است لذا ايشان با اين گذشته تاريخي، در يادداشتهاي خود جنگهاي داخلي بخصوص وقايع قرن19بختياري موسوم به جنگهاي دوركي و بهداروند را بنحوي يكسويه نقل كرده است. اين انتخاب سهل انگارانه و در غلتيدن ناخواسته دكتر صالحپور در جنگهاي دوركي بهداروند و بازنقل بدون تحقيق روايت يكي از طرفين اين دعوا ، چيزي جز جانبداري از يكي از طرفين تعبير نمي شود. خصوصا اين وضعيت در بخش نحوه منتقل شدن تفنگ حجي از اسدخان به عليداد نمود بيشتري مي يابد و نويسنده را وارد به بيراهه اي مي كند كه بر كل جريان كتاب تاثير مي گذارد، داستان انتقال اين تفنگ از اسدخان بهداروند به عليداد به اين نحو است كه تفنگ پس از اسدخان به فرزندش جعفرقلي خان مي رسد، پس از ازدواج جعفرقلي خان با بي بي ستاره عليداد خدرسرخ و جعفرقلي خان باجناق مي شوند، پس از شكست اولاد كلبعلي خان دوركي از عموزاده هاي خود آنها به همراه عليداد سرخ كه دامادشان بود به داماد ديگر كلبعلي خان يعني جعفرقلي خان بهداروند پناه مي برند، جعفرقلي خان براي دلگرمي دادن به عليداد كه قبلا در چند جنگ در مقابل او ايستاده بود، تفنگ مشهور پدر خود – تفنگ حجي – را به عليداد مي دهد، عليداد با اين تفنگ در چندين جنگ بر رقبا پيروز مي شود، اما از طرفي ساير همراهان جعفرقلي خان بهداروند از بذل توجه بسيار جعفرقلي خان به عليداد خدرسرخ ناراضي و احساس تحقير مي كنند، تا آنكه سرانجام سالها بعد يكهفته پيش از روزيكه جعفرقلي خان بهداروند بمنظور پايان جنگ داخلي خود را به حكومت تسليم مي كند از عليداد مي خواهد بمنظور آنكه پس از او مورد تعرض رقبايش در قرار نگيرد، از ميان ايل بهداروند به طايفه ي خود باز گردد، مقر حكمراني جعفرقلي خان در جلكون (جنت مكان امروزي) بود عليداد به همراه خانواده خود به سمت قلعه خواجه به راه مي افتد عده اي از حاسدان به جعفرقلي خان مي گويند حال كه عليداد از نزد تو مي رود تفنگ پدرت را از او پس بگير، جعفرقلي خان مي گويد من تفنگ را به عنوان هديه به او داده ام و آنرا پس نمي گيرم، اما اگر شما خودتان را لايق تر از عليداد مي دانيد شخصا تفنگ را پس بگيريد، مدعيان براي ستاندن تفنگ در منطقه پل پرزين با عليداد مواجه و از او شكست مي خورند، (حادثه كشتن نه دال در اين نقطه اتفاق مي افتد) در بازگشت اين عده جعفرقلي خان در مقام سرزنش مي گويد، اگر شما حسادت نمي كرديد ما بخاطر بخشيدن تفنگ حجي منتي بر عليداد داشتيم اما با شكست امروز شما از عليداد، او تفنگ را بازور از ما برده است و شرمساري براي من به ارمغان آورديد. اين روايتي است كه منابع بهداروند از نحوه منتقل شدن تفنگ حجي به عليداد نقل مي كنند. اما منابع دوركي براي تحقير رقيب خود داستان را اينگونه نقل مي كنند كه بهداروندها با تفنگ حجي به غارت يك «مال» (خانوار عشايري) از تيره گندلي رفته بودند شكست خورده و تفنگ حجي به دست افراد تيره گندلي مي افتاد، آنها تفنگ را به كلبعلي خان و سرانجام او نيز به عليداد مي دهد. روايت دوم كه در كتاب سرهنگ اوژن آورده شده است سالهاست مورد اختلاف طوايف دوركي و بهداروند است، بهداروندها اعتقاد دارند اين داستان بمنظور تحقير بهداروند ها ساخته و پرداخته شده است: در اين قصه الف) تفنگ حجي كه ميراث معنوي مشتركي است ابزار دزدي خوانده شده. ب) به منظور تحقير بهداروندها از دست دادن تفنگ و افتادن آن به دست دشمن كه در فرهنگ بختياري و فرهنگ ايراني ننگي بزرگ محسوب مي شود به آنها نسبت داده شده است (اين اتفاق معادل است با داستان گم شدن تازيانه بهرام در جنگ ايران و توران ولشكركشي ايرانيان براي بازگرداندن تازيانه كه موجب مرگ بهرام و هفتاد تن از سپاه ايران مي شود) . ج) در اين داستان كار ارزشمند جعفرقلي خان در بخشيدن تفنگ خود به عليداد انكار شده است.
4. ابولفتح اوژن در كتاب خود شايد به قصد زدودن هويت تفنگ حجي آنرا تفنگ نه دال مي خواند، تا پيش از انتشار كتاب سرهنگ ابولفتح اوژن در هيچ منبعي نام اين تفنگ ، به تفنگ نه دال معرفي نشده است، در هيچ يك از اشعار فولكلور موجود نيز نام اين تفنگ به نام تفنگ نه دال خوانده نشده است و در همه منابع از آن به عنوان تفنگ حجي، حجي اسدخون خوانده شده است. در همين اشعاري هم كه خود آقاي صالح پور ذكر كرده اند هم هم چيزي جز اين دو نام آورده نشده است. واقعه كشته شدن نه دال توسط عليداد تنها چند روز قبل از قتل عليداد اتفاق افتاد، لذا فرصتي براي ناميده شدن و اشتهار اين تفنگ به اين نام كه پس از مرگ عليداد اثري از آن در جنگها نيست، وجود نداشت، بهداروندها اعتقاد دارند نام نه دال عنواني ساختگي بمنظور زدودن هويت وپيشينه اين تفنگ است، اين در حاليست كه اشتهار تفنگ به حجي اسدخون به دليل آنكه شخصا توسط اسدخان ت مورد تبرك وزيارت خانه خدا قرار گرفته بود ناديده گرفته شده است.
5. انتظار مي رفت دكتر صالحپور به عنوان كسي كه داعيه كار تحقيقي را دركارنامه خود دارد، در استفاده از منابع عين روايت اين دو كتاب را نصب العين خود قرار ندهد ، هنگام خواندن كتاب «نه دال» توسط نويسنده ي آشنا با جملات كتاب يادداشتهاي سردار ظفر و تاريخ بختياري سرهنگ اوژن اين احساس به خواننده دست مي دهد كه دكتر صالحپور با تغيير چند ضمير فعلي و بكارگيري چند مترادف بجاي برخي لغات به بازنويسي مجدد جملات اين دو كتاب پرداخته است، شاهد آنكه هرآنچه در خصوص جنگهاي داخلي از زبان تفنگ و خصوصيات تفنگ عليداد و تاريخچه و ... گفته مي شود بلحاظ محتوايي كمترين تفاوتي با اين دو كتاب در مجموع روايت جنگهاي داخلي بختياري از زبان يكي از اين دو گروه و در نتيجه ناقص است وجود ندارد.
6. انتظار مي رفت دكتر صالحپور به منظور عرضه كردن تصويري واقعي از وقايع قرن 19بختياري با استفاده همزمان از منابع ديگر اطلاعات جديدي به خواننده منتقل كند نه آنكه با تكرار جملات همان كتابها امضاء مجددي بر اين دو اثر زده و ناخواسته جانبدار يكسويه دعواهاي طايفه گي شود، ضمن آنكه هرگز نبايد از ياد برد ريشه آنچه در يادداشتهاي سردار ظفر به عنوان جنگ چهارلنگ و هفت لنگ و دوركي و بهداروند نقل شده است، سرباز زدن طوايف چهارلنگ و بهداروند از پذيرش حكومت قاجاريه بر بختياري و استمرار ادعاي سلطنت بختياري ها بر كل ايران بود كه با سياست تفرقه انگيزي قاجار در حد جنگهاي داخلي و برادر كشي هاي دروني فروكاسته شد. اين جنگها مقارن با انتقال قدرت از زنديه به قاجار همزمان با ادعاي سلطنت عليمردانخان چهارلنگ - اسدخان بهداروند- داوودخان بهداروند و محمدتقي خان كيانرثي در قالب عدم اطاعت اين ايلات از قاجار ها همزمان با به قدرت رسيدن آقا محمدخان قاجار آغاز و در كل دوران فتحعلي شاه – محمد شاه تا نيمه سلطنت ناصر الدين شاه و تا زمان اعدام جعفرقلي خان بهداروند در بروجرد ادامه داشت. بارزترين اين جنگها جنگ كلنچي و لشكركشي منوچهرخان گرجي به خوزستان بوده است ، لذا برخلاف آنچه در يادداشتهاي سردار ظفر و برخي منابع مورد استفاده نويسنده از آن نام برده شد اين جنگها بر سر ايلخانيگري بختياري نبود، بلكه يكسوي آن مبارزه ي عليه شاهان قاجار و سوي ديگر آن جنگ عليه عوامل سركوب بختياري بوده است. تحليل اشتباه دكتر صالحپور از جنگهاي داخلي بختياري در دوره قاجار نشات گرفته از همان نگاه بي مطالعه و شتابزده و تكرار همان ديدگاه دو منبع مورد استناد ايشان است.
7. شخصيت پردازي هاي پر از اشكال و صدمه به حرمت افراد و استفاده از تخيل نويسنده در ذكر حالات دروني افراد نيز انتقادات ديگر وارد بر اين كتاب است براي نمونه در بخش عروسي بي بي ستاره وضعيت ستاره و خانواده ي او در هنگام رفتن به خانه جعفرقلي خان توام باحزن شديد طايفه او ومردم تصوير شده است ، اين وضعيت در فضايي كاملا غير واقعي رقم خورده و نشان دهنده عدم شناخت نويسنده از اين وقايع است، نويسنده مي توانست بجاي بكارگيري تخيل خود با اندكي تعمق در اشعار فولكلور متوجه دلبستگي جعفرقلي خان بهداروند و ستاره دختر كلبعلي خان به يكديگر باشد، شعر فولكلور: ستاره خالك طلا دُري به ناسه ، اشكست مال بووس بيشتر رضاسه، (ستاره خالكي از طلا و مرواريدي بر گردن دارد، رضايت بيشتري به شكست خوردن اردوي پدر خود دارد) كه از اشعار وقايع جنگهاي داخلي بختياري است، نشان دهنده ي علاقه عميق ستاره به جعفرقلي خان دارد چون در هنگام جنگ ميان او و اردوي پدرخود از اردوي شوهرش جانبداري مي كرد.
نمونه اين اطلاعات غلط در كتاب نه دال بسيار است و نقد وتفصيل آنها به كتابي با اوراق بيشتر نيازمند است. اما جاي تاسفبار تر آن است كه اين اطلاعات غلط به شخصيت افراد و برداشت نسل امروز از شخصيتهاي تاريخي بختياري صدمه مي زندمثلا در صفحه 51در خصوص جعفرقلي خان بهداروند آورده شده است: جعفرقلي خان مورد تنفر و انزجار بود، او از داغ پدر(!) و خيانت و بي مهري برادران ونزديكاني كه در غياب اسدخان دژ را از دست او خارج كرده بودند ، او مدام از تشويش اين افكار به شراب پناه مي برد، انگار پرده اي از خشم و نفرت در پيش رويش بود و چشمانش در حدقه به كاسه خون مي مانست و..... دكتر صالحپور با آوردن اين جملات در مسير خطرناك اختلافات خانوادگي و قضاوت و دخالت در آن قدم مي گذارد، سئوال اين است كه چگونه و با استناد به چه مداركي نويسنده حالات دروني يك شخصيت تاريخي را خصوصا در مواجه با فاميل خود دريافته و نسبت به آن قضاوت مي كند؟ اوچگونه تشويش و خشم ونفرت و حالاتي نا متعادل را به جعفرقلي خان بهداروند منسوب مي دارد و بر اثر چه چيز نفرت زيردستان از وي را دريافته است، سوالاتي است كه مورد تعجب خوانندگان كتاب نه دال و بازماندگان اين شخصيت هاي تاريخي قرار دارد.
تخريب شخصيتهاي تاريخي در اين كتاب به همينجا خاتمه نمي يابد، صالحپور در اشاره به ماجراي چشم پوشي اسدخان از تصرف دژ ملكان و گذشت او نسبت به داوودخان(برادرزاده او) و عدم اقدام او به خونريزي براي كسب حكومت كه اقدامي تحسين بر انگيز و بي نظير است با ذكر جملات: «اسدخان كه اوضاع را مغلوبه ديد تلاش بسياري كرد اما توفيقي نيافت، او در پايان عمر خود همواره در حسرت دژ ملكان مي سوخت ، من هرگز اسدخان و سرنوشت دردناكش را از ياد نمي برم...». ذكر جملات فوق طبع بلند اورا تا حد ناتواني يك پيرمرد عليل تقليل مي دهد. اين درحاليست كه يكي از مهمترين اقدامات اسدخان كه موجب برانگيخته شدن احترام و ثبت شدن نام او به عنوان يك انسان بزرگ در تاريخ بختياري شده است همين عدم اقدام او به برادر كشي رها كردن حكومت در اوج قدرت بوده است.
تجزيه و تحليل و به نقد اين مشخصات اگرچه خرده گيرانه مي نمايد امابه سادگي گذشتن از كنار آنها هم پايين آوردن پسند و شعور مخاطب بختياري خوانندگان كتاب است، لذا هر نويسنده اي كه مي خواهد وثوق خوانندگان و مخاطبان بختياري را از دست ندهد موظف است در نوشتن آثار خود به امر تحقيق و راستي آزمايي اقوال تاريخي اهتمام كند.
سر آخر جاي اين سوال باقي است كه اساسا قصد و غرض نويسنده از نوشتن اين كتاب چيست؟ آيا مي توان به صرف جلوه گري هاي ادبي و استفاده از صنايع ادبي متني را كه اينهمه محل اشكال است و تنها موجب بدنمايي و نبش قبر گذشته آنهم با اسناد و استنادات ضعيف و گزينه گويي حوادث و جرح و تعديل و يكسويه نگري و تناقضات منطقي و تضادهاي زماني و مكاني است را به عنوان يك كتاب روانه بازار كرد و به تبليغ براي فروش آن پرداخت؟ خواننده ي بختياري حق دارد هنگامي كه مبلغي براي دريافت يك كتاب پرداخت مي كند اطلاعات صحيحي دريافت نمايد كه بر آمده از تحقيقات جامع باشد حتا اگر اين اطلاعت در يك رمان آزاد نوشته شده باشند. خواننده بختياري حق دارد براي دانستن گذشته خود تاريخ را از زبان اهل آن كه همان اهل تحقيق و تعمقند بشنود تا احساس كند شعور و شخصيت او محترم شمرده شده است.
به اميد آنكه همواره با احترامي روز افزون با مخاطبان خود سخن بگوييم و كلام و سخن ما بگونه اي نباشد كه بار ديگر تفرقه و ترديد در ميان همتباران و هموطنان ريشه بدواند .
علي رضا منجزي زاده - كرج سوم ارديبهشت۹۳