نگاهی به زندگی و آثار "کوکب حاتمی منجزی 
   
زن مبارز و شاعر  بختیاری
يکشنبه ۱۵ تير ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۲۳

عکس: کوکب حاتمی از زنان سرشناس زاگرس
عکس: کوکب حاتمی  منجزی از زنان سرشناس زاگرس

ابه نقل از ایبنانیوز / سرویس زنان / گزارش / نرگس پوراحمد

اشاره: کوکب حاتمی متولد مسجدسلیمان و ساکن شهرستان گچساران از توابع استان کهگیلویه و بویراحمد است. تاکنون هفت کتاب از مجموعه اشعار او به زیور چاپ آراسته شده است: مرغک شیدا، خلوت دل، وقتی به تو می اندیشم، کوکب سوخته (که در سال ۸۲ یکی از ۳۰ اثر برتر کشور شناخته شد)، کوکب رخشان (که در بین آثار زنان جنوب کشور رتبه اول را کسب نمود)، خاطرات نور (که درخصوص شهدای گچساران، دهدشت و یاسوج به صورت نثر سروده شده است). او همچنین دل سروده های فراوانی در مناسبت های مذهبی دارد؛ از امام زمان (عج) تا امام حسین(ع) و امام رضا (ع). وی که از چهره های نام آشنای مدیریت شهری در شهر نفتخیز گچساران است و چندین بار به ریاست شورای شهر گچساران برگزیده شده، عمری را در مبارزه با رژیم ستمشاهی و نیز فعالیت مدنی و تجارب مدیریتی برای بهبود شرایط زندگی مردم مناطق نفتخیز اما محروم لرزبان گذرانده است. در ادامه، بخشی از زندگی پر فراز و نشیب این زن مبارز و شاعر لر بختیاری را مرور می کنیم:


(تصویر: کوکب حاتمی، زندانی سیاسی قبل از انقلاب و رئیس سابق شورای شهر گچساران)
یازده خواهر و برادر به همراه پدر و مادر و مادربزرگم در یکی از منازل کوچک شرکت نفت زندگی ساده ای را می گذراندیم. خانه هایی که کارگران ساده و زحمت کش شرکت در آنها زندگی می کردند و فاصله کمی با لین ها و بنگله های زیبا با باغ های پر از گل های رنگین کارمندان رده بالا و متخصصین و مشاوران آمریکایی داشت؛ اجحاف کاملاً مشهود بود و مردم آن زمان به حالت طعنه منطقه ما را "چای شیرین ها" و آنها را "کره مربائی ها" می خواندند.

مادرم اگرچه بی سواد بود ولی بینش اجتماعی بالایی داشت؛ با کوچک ترین فرصتی این اجحافات را سربسته با مثال و اشاره به ما گوشزد می کرد و به ما می گفت وقتی بزرگ شدید و درس خواندید خودتان همه چیز را می فهمید. او همیشه احساس مسئولیت نسبت به خود و دیگران را با سخن ها و کنایه ها به ما منتقل می کرد.

مادرم به وضع همسایه ها خیلی حساس بود. در نزدیکی ما پیرزنی زندگی می کرد تنها و مریض و این برای من یک قانون شده بود که هر روز قبل از اینکه خودمان غذا بخوریم من باید یک بشقاب برای او غذا می بردم. اگر همسایه ای مریض می شد و مرد بود، پدرم را وادار می کرد که به او سر بزند و تاکید می کرد که برادرم را که یک سال از من کوچک تر بود با خودش ببرد و اگر هم زنی از همسایه ها مریض بود و نیاز به کمک داشت مرا اگرچه به زور با خودش می برد و در بین راه به من می گفت ما مسلمانیم و این دستور پیغمبرمان است که از مریض عیادت کنیم.

خانواده ما به طور سنتی مذهبی بودند؛ پایبندی به مذهب در سطح حلال و حرام، نماز و روزه و توجه به اهمیت حجاب را از گفتار پدرشان دریافته بودند.

قبل از اینکه شرکت نفت به ما خانه بدهد ما در یک منزل شخصی زندگی می کردیم. در محله ما یک روحانی بود بنام سید فخرالدین که دفتر ثبت ازدواج هم داشت و عقد ازدواج بیشتر دختران و پسران مسجدسلیمان را او منعقد می کرد. ایشان در نظر مردم بسیار محترم بود. یک روز به خانه ما آمد و گفت زمینی که در نزدیکی خانه ما بود، قرار است که مسجد شود و چند بسته قبض جهت گرفتن کمک از مردم به پدرم داد.

در آن جلسه بود که من با مسأله اسرائیل و دولت صهیونیستی یهودی و اشغال سرزمین فلسطینی ها آشنا شدم. او هیچ وقت پپسی نمی خورد و می گفت کارخانه اش از یهودی ها است و سودش را به اسرائیل می فرستند که با فلسطینی ها سر جنگ دارد. او از حضور آمریکایی ها در منطقه ناراحت بود.
پدرم قبض ها را گرفت و با پای برهنه به درب خانه ها می رفت و پول جمع می کرد. بالاخره آن مسجد ساخته شد و چون نام پدرم حسین بود و به او حسینی می گفتند، آن مسجد را هم به نام پدرم می خواندند؛ مسجد حسینی.

مادرم روی بچه ها به خصوص من و برادرم که تقریباً از همه بزرگتر بودیم، حساس بود. او همیشه روحیه کمک به دیگران را در ما تحریک می نمود و به ما می گفت این دنیا مثل صدایی است که در کوه می پیچد، اگر صدایتان خوب باشد به خودتان بر می گردد، اگر هم زشت باشد به خودتان او می گفت و این دستگاه بر اساس عدالت بنا شده و بی عدالتی با او سازگاری ندارد. او می گفت اگر کسی خیانت کند آخر خداوند تقاصش را می گیرد، اگرچه از هفت نسلشان باشد. و ما این گفته ها و حالات او را فرا می گرفتیم.

شاید به این خاطر بود که وقتی وارد دبستان و بعد هم دبیرستان شدم، نسبت به همه چیز احساس مسئولیت می کردم. وقتی سال های آخر دبیرستان را می گذراندم متوجه شدم خیلی از بایدها و نبایدهای موجود در جامعه، چیزی جز اجحاف و زورگویی به پیکره ی رنجور مردم نیست. دختر کنجکاوی بودم اهل مسجدسلیمان که در یک خانواده ی شرکت نفتی با تلفیقی از فرهنگ مذهبی و سنت های عرفی بزرگ شده بودم.

در این میان یکی از دبیرانم نقش مهمی در زندگی من ایفا کرد. روشنگری های او بسیاری از سؤالاتم را پاسخ گفت. چنانچه بر سرعقیده ام استوار شدم و احساس می کردم که در قبال سرنوشت جامعه ام مسئول ام و می باید آنها را از رنج برهانم. پس همه ی خطرات را به جان خریدم. به راهنمایی دبیرم، مسؤلیت کتابخانه دبیرستان را برعهده گرفتم و پس از تمام شدن کلاسها ساعاتی را به مطالعه می گذراندم.

در اواخر مقطع دبییرستان، با "فاطمه سیدی" آشنا شدم و پس از چند جلسه گفتگو پی بردم با او از نظر فکری دارای اشتراکات زیادی هستم. روزهای بعد او جزوه های دستنویس را می آورد که مطالب زیادی در مورد ظلم و ستم رفته بر مردم داشت. مطالب را با شوق فراوان خواندم و طبق قرار در پاکتی درون سطل زباله قرار می دادم. سطل های زباله ی شرکتی از درون دریچه ای با طناب به پایین رفته و تخلیه می شد و دوباره به آشپزخانه ی واحد مسکونی باز می گشت. قرار بود بعد از پایین رفتن سطل، خودشان پاکت را بردارند و ببرند. تا مدتی کم و بیش از همین طریق مکتوباتی به دستم می رسید تا اینکه پایم به جلسات آنها نیز باز شد.

در آن جلسات و طی گفتگوهایی که صورت گرفت با شخصیت امام خمینی (ره) و اهداف عالیه ی ایشان آشنا شدم. اگر تا آن روز ذره ای شک و تردید در دلم راه یافته بود، پس از شنیدن نام امام هرگز تکرار نشد. باید مصمم تر به پیش می رفتم. پس از آن، رأس ساعت ده هر شب نامه ای با امضای موحد به دستم می رسید.

درهمین ایام، در آزمونی که برای استخدام پرستار برای بیمارستان شرکت نفت برگزار شد، شرکت کردم و امتحانات را با نمره ی خوب پشت سر گذاشتم و پذیرفته شدم. اما همزمان، رابط با من تماس گرفت و درخواست کرد برای پیشبرد اهداف اسلامی گروه، وارد ارتش شوم. ارتش در آن منطقه قصد راه اندازی تشکیلاتی داشت و برای جذب نیرو اعم از زن و مرد اعلام نیاز کرده بود. دانشکده ی پرستاری را رها کردم و برای ورود به ارتش آماده شدم و ثبت نام کردم.

در این مرحله، به خاطر برخی فعالیت های قبلی ام در دبیرستان از قبیل انشایی که ضد رژیم نوشته و خوانده بودم، مانع از ورودم به ارتش شدند. موضوع، توسط یکی از همکلاسی هایم که پدرش ساواکی بود، لو رفته بود و به گوش مسئولان رسیده بود. مدتی گذشت تا اینکه با ورود بازرسان شاهنشاهی به مسجدسلیمان، از طرف گروه نامه ای از زبان من مبنی بر ندامت و پشیمانی از اعمال گذشته و وفاداری ام به شاه و رژیم سلطنتی نوشته شد. با این نامه، دوباره تقاضای ورود به ارتش را کردم که خوشبختانه پس از بیست روز پاسخ مثبت به دستم رسید و البته این کار منوط به قبولی در امتحانات ورودی شد.

امتحان ورودی ارتش را در پادگان عباس آباد تهران به عمل آوردند و قبول شدم. وظیفه ای که از طرف گروه، در ارتش برعهده من گذاشته بودند ارائه گزارش وضعیت داخلی ساختمانها، گزارش رفت و آمدها، و عضوگیری بود.

هفت ماه در ارتش بودم و گاهی احساس می کردم میان غریبه هایی هستم که در نقطه مقابل اعتقادات و گرایشهای من هستند ولی به خودم می گفتم به خاطر اهداف مبارزاتی گروه، دوام بیاور. در چنین شرایطی، احساس کردم نسبت به من ظنین شده اند. طبیعی بود که رفتار و حساسیت هایم با دیگران متفاوت باشد. مطمئن بودم که تعقیبم می کنند. با خانم سیدی تماس گرفتم و خواستم امکانات فرار را در اختیارم بگذارند و ترتیب فرارم را بدهند. تقاضایم مورد پذیرش واقع شد و قرار گذاشتیم جلوی سینمای شهر که مبلغی را در اختیارم بگذارند و ترتیب فرارم را بدهند.

در محل قرار تا به خودم آمدم، ماشینی به سرعت جلوی پایم ترمز کرد، دو مرد پیاده شدند و با تحکم گفتند سوار شو. اول به روی خود نیاوردم و پرسیدم چه می خواهید؟ تردید داشتم ساواک باشند. شاید به خودم دلخوشی می دادم که مزاحم اند و الان می روند. اما وقتی یکی از آنها با دستش محکم عضله ی شانه ام را گرفت و درد در تمام تنم پیچید، فهمیدم توسط ساواک بازداشت شده ام.

سه روز اول را در بازداشتگاهی در اهواز بودم. مفصل کتک خوردم. می ترسیدم. در این زمینه آموزش خاصی ندیده بودم و برای اینکه اصل ماجرا را لو ندهم، پیش هر بازجو چیزی می گفتم. همین باعث شد بفهمند دروغ می گویم و بر شدت آزار و اذیت بیفزایند.

بعد از آن به تهران منتقل شدم؛ به محلی که آن زمان به زندان "پشت آگاهی" معروف بود. در تهران وضعیت آزار و شکنجه خیلی بدتر بود. قبلاً برایمان شرح داده بودند از سه زندان خلاصی نداریم؛ عادل آباد شیراز، فلک الافلاک خرم آباد، و زندان "پشت آگاهی" تهران. و حالا من اینجا بودم.

ماه های اول انفرادی بودم. آنچه بر من گذشت چون غباری محو بود؛ تنها می دانم سخت بود و تزریق آمپول های فراموشی را از همانجا آغاز کردند. این داروها باعث شد بعدها مدت طولانی را در فراموشی کامل به سر ببرم و حتی خود و خانواده ام را نشناسم. به آنها آمپول های "خوره ای" می گفتند. پشت سرمان ورم می کرد؛ تا مادامی که سر ورم داشت، کاری نداشتند و به محض خوابیدن ورم، مرفین تزریق می کردند. اثرات آن نوعی گیجی با فراموشی بود.